هرگه به برگ و ساز معیشت گریستم
خندیدم آنقدر که به طاقت گریستم
۱چون شمع کلفت سحری داشتم به پیش
دور از وطن نرفته به غربت گریستم
۲نقشی بر آب میزند اجزای کاینات
حیرانم اینقدر به چه مدت گریستم
۳چون ابرم انفعال به دور حیا گداخت
تا بر مزار عالم عبرت گریستم
۴ای شمع سعی عجز همین خاک گشتن است
من هم به نارسایی طاقت گریستم
۵از بسکه درد بیاثری داشت طینتم
در پیش هر که کرد نصیحت گریستم
۶بیدردیام کشید به دریوزهٔ عرق
مژگان نَمی نداشت خجالت گریستم
۷یک اشک گرم داشت شرار ضعیف من
باری به دیدهٔ رم فرصت گریستم
۸حسرت شبی به وعدهٔ دیدارم آب کرد
از هر سرشک صبحِ قیامت گریستم
۹روزی که اشک شد گره دیدهٔ گهر
بر تنگی معاش فراغت گریستم
۱۰هر جا طمع فکند بساط توقعی
چون آبرو به مرگ قناعت گریستم
۱۱اندوهم از معاصی پوچ آنقدر نبود
بر خفت تنزل رحمت گریستم
۱۲بیدل گر آگهی سبب گریهام مپرس
بیکار بود ذوق ندامت، گریستم
۱۳