از بسکه چون نگه زتحیر لبالبم
یک پر زدن به ناله ندادهست جا لبم
۱جرأت مباد منکر عجز سپند من
کم نیست اینکه سرمه کشید از صدا لبم
۲صد رنگ ناله در قفس یأس میتپد
کو گوش رغبتی که شود نغمهزا لبم
۳کلفت نقاب عافیت غنچه میدرد
ترسم فشار دل کند از هم جدا لبم
۴خاکسترم اگر تب شوقت دهد به باد
تبخال را هنوز حسابیست با لبم
۵نام ترا که گوهر دریای مدعاست
دارد صدف صفت به دو دست دعا لبم
۶بیدوست زندگی به عرق جام میزند
تر کرده است خجلت آب بقا لبم
۷زینسان که ناله هرزه درای تظلمست
ترسم به خامشی نبرد التجا لبم
۸این شیشهٔ هوس که دلش نامکردهاند
در خون گشوده است ره خنده تا لبم
۹رنگم چو گل هزار گریبان دریده است
زین بیشتر چه ناله کنم بینوا لبم
۱۰زین قفل زنگ بسته مگویید و مشنوید
خون شد کلید آه و نگردید وا لبم
۱۱بیدل خموشیام ز فنا میدهد خبر
آگه نیام که این لب گور است یا لبم
۱۲