رفتم ز خویش و یاد نگاهیست حالیام
مستی نماست آینهٔ جام خالیام
۱یک روی و یک دلم به بد و نیک روزگار
آیینه کرد جوهر بی انفعالیام
۲هر برگ گل به عرض من آیینه است و من
چون بو هنوز در چمن بی مثالیام
۳عمریست در ادبکدهٔ بوریای فقر
آسودهتر ز نکهت گلهای قالیام
۴در پرده کوس سلطنت فقر میزند
حیرت صداست چینی ناز سفالیام
۵بخت سیاه کو که ز ضعفم نشان دهد
بر شب نوشتهاند برات هلالیام
۶شد خاک از انتظار تو چشم تر و هنوز
قد میکشد غبار نگه از حوالیام
۷هر جزوم از شکسته دلی موج میزند
من شیشه ریزهام حذر از پایمالیام
۸در هر سری به نشئهٔ دیگر دویده است
چون موج باده ریشهٔ بیاعتدالیام
۹موج از گهر ندامت دوری نمیکند
اندیشهٔ فراق ندارم وصالیام
۱۰بیدل به ناتوانی خود ناز میکنم
پرواز آشیانی افسرده بالیام
۱۱