فهم حقیقت من و ما را بهانهام
خوابیده است هر دو جهان در فسانهام
۱چون بوی غنچهای که فتد در نقاب رنگ
خون میخورد به پردهٔ حسرت ترانهام
۲پاک است نامهٔ سحر ازگرد انتطار
قاصد اگر درنگ کند من روانهام
۳بر دوش آه محمل دل بسته است شوق
چون سبحه میدود به سر ریشه دانهام
۴زبن بزم غیر شمع کسی را نسوختند
دنیاست آتشی که منش در میانهام
۵چندی تپید شعلهٔ امید و داغ شد
چون شمع بال سوخته بود آشیانهام
۶عجزم چو سایه بر در دیر و حرم نشاند
یک جبههٔ نیاز و هزار آستانهام
۷آشفته نیست طرهٔ وضع تحیرم
یارب به جنبش مژه مپسند شانهام
۸در موج حیرتی چو گهر غوطه خوردهام
محو است امتیاز کران و میانهام
۹عنقا به بینشانی من میخورد قسم
نامی به عالم نشنیدن فسانهام
۱۰لبریزم آنقدر ز تمنای جلوهای
کز شرم گر عرق کنم آیینه خانهام
۱۱تا پر فشاندهام قفس و آشیان گم است
بیدل چو بویگل بهکمین بهانهام
۱۲