عمریست چون نفس به تپیدن فسانهام
از عافیت مپرس دل است آشیانهام
۱در قلزمی که اوج و حضیضش تحیر است
موج خیالم و به خیالی روانهام
۲آهم چو دود آتش یاقوت گل نکرد
وا سوختهست در گره دل زبانهام
۳خط غبار آفت نظاره است و بس
بیصرفه نیست این که شناسد زمانهام
۴نیش حسد به وضع ملایم چه میکند
چون موم آرمیده به زنبور خانهام
۵ای چرخ بیش ازین اثر زحمتم مخواه
چون دل بس است تیر نفس را نشانهام
۶اشکی به صد گداز جگر جمع میکنم
چون شمع زندگیست به این آب و دانهام
۷خجلت به عرض جوهر من خنده میکند
مویی ز چشم رستهٔ مغرور شانهام
۸آن شور طالعم که در این بزم خواب عیش
در چشم عالمی نمک است از فسانهام
۹بیاختیار میروم از خویش و چاره نیست
تا کی کشد عنان نفس از تازیانهام
۱۰خاکم به باد رفت و نرفت از جبین شوق
یکسجده وار حسرت آن آستانهام
۱۱آسودهتر ز آب گهر خاک میشوم
پرواز در کنار فسردن بهانهام
۱۲موج فضول، محرم وصل محیط نیست
بیطاقتی مباد زند بر کرانهام
۱۳بیدل اسیر حسرت از آنمکه همچو چشم
در رهگذار سیل فتادهست خانهام
۱۴