شور آفاق است جوشی از دل دیوانهام
چون گهر در موج دریا ربشه دارد دانهام
۱تا نگه بر خویش جنبد رنگ گرداندهست حسن
نیست بیرون وحشت شمع از پر پروانهام
۲شوخی نظمم صلای الفت آفاق داشت
عالمی شد آشنا از معنی بیگانهام
۳یک جهان حسرت لب از چاک دلم واکرده است
غیر الفت کیست تا فهمد زبان شانهام
۴گردبادم غافل از کیفیت حالم مباش
یادی از ساغرکشان مشرب دیوانهام
۵بلبل من اینقدر حسرت نوای درد کیست
پردههای گوش در خون میکشد افسانهام
۶خاک من انگیخت در راهت غبار اما چه سود
شرم خواهد آب کرد از وضع گستاخانهام
۷رنگ بنیادم نظرگاه دو عالم آفت است
سیل پروردهست اگر خاکیست در ویرانهام
۸کلفت دل هیچ جا آغوش الفت وانکرد
از دو عالم برد بیرون تنگی این خانهام
۹بر دماغم نشئهٔ مینای خودداری مبند
میدمد لغزش چو اشک از شیوهٔ مستانهام
۱۰قامتی خمکردهام، از ضعف آهی میکشم
یعنی از حسرت متاعی با کمان همخانهام
۱۱گردش رنگی در انجام نفس پر میزند
برده است از هوش چشمکهای این پیمانهام
۱۲آن قیامت مزرعم بیدل که چون ریگ روان
صد بیابان میدود از ربشه آن سو دانهام
۱۳