از خیالت وحشتاندوز دل بیکینهام
عکس را سیلاب داند خانهٔ آیینهام
۱بس که شد آیینهام صاف از کدورتهای وهم
راز دل تمثال میبندد برون سینهام
۲کاوش از نظمم گهرهای معانی میکشد
ناخن دخل است مفتاح درگنجینهام
۳طفل اشکم، سر خط آزادیام بیطاقتی است
فارغ از خوف و رجای شنبه و آدینهام
۴حیرت احکام تقویم خیالم خواندنی است
تا مژهواری ورق گرداندهام پاربنهام
۵در خراش آرزویم بس که ناخنها شکست
آشیان جغد باید کرد سیر از سینهام
۶تیغ چوبین را به جنگ شعله رفتن صرفه نیست
دل بپرداز ای ستمگر از غبار کینهام
۷قابل برق تجلی نیست جز خاشاک من
حسن هر جا جلوهپرداز است من آیینهام
۸تا کجا از خود برآیم جوهر سعیم گداخت
بر هوا بسته است تشویش نفسها زینهام
۹بیدل از افسردگیها جسمم آخر بخیه ریخت
ابر نیسانی برآمد خرقهٔ پشمینهام
۱۰