در جنون گر نگسلد پیمان فرمان نالهام
بعد ازین، این نُه فلک گوی است و چوگان نالهام
۱هر نگه مدّی به خون پیچیدهٔ صد آرزوست
هوش کو تا بشنود از چشم حیران نالهام
۲مستیِ حسن و جنونِ عشق از جامِ من است
در گلستان رنگم و در عندلیبان نالهام
۳بسکه خون آرزو در پردهٔ دل ریختم
گرچه زخمی بود هر جا شد نمایان نالهام
۴عمرها شد در سواد بیکسی دارم وطن
آه اگر نبود چراغ این شبستان نالهام
۵ساز و برگِ عافیت یکبارم از خود رفتن است
چون نفس گر میشود کارم به سامان، نالهام
۶هیچ جا از عضو امکان قابل تأثیر نیست
روزگاری شد که میگردد پریشان نالهام
۷پوست از تن رفت و مغز از استخوان، اما هنوز
برنمیدارد چو نی دست از گریبان نالهام
۸گرد من از عالم پرواز عنقا هم گذشت
تا کجا خواهد رساند این خانه ویران نالهام
۹گر به دامان ادب فرسود پایم باک نیست
گاه گاهی میکشد تا کوی جانان نالهام
۱۰مژدهای آسودگی کز یک تپیدن چون سپند
من شدم خاکستر و پیچید دامان نالهام
۱۱بیدل از عجزم زبان درد دل فهمیدنیست
بیتکلف چون نگاه ناتوانان نالهام
۱۲