بیخودی ننهفت اسرار دل غم پیشهام
بوی می آخر صدا شد از شکست شیشهام
۱دیگ بحر از جوش ننشیند به سرپوش حباب
مهر خاموشیست داغ شورش اندیشهام
۲در بن هر موی من چندین امل پر میزند
همچو تخم عنکبوت از پای تا سر ریشهام
۳نیست تا آبی زند بر آتش بنیاد من
گر نباشد خجلت شغل محبت پیشهام
۴عمرها شد در جنون زار طلب برده است پیش
ناز چشم آهو از داغ پلنگان بیشهام
۵گر نفس در سینه میدزدم صلای جلوهایست
نیست غافل صورت شیرین ز عجز تیشهام
۶رنگ شمعی کردهام گل از خرابات هوس
باده میباید کشیدن در گداز شیشهام
۷با همه کمفرصتی از لنگر غفلت مپرس
سنگ در طبع شرر میپرورد اندیشهام
۸نالهها ارکلفت دل در نقاب خاک ماند
سوخت بیدل در غبار دانه سعی ریشهام
۹