مشت عرق ز جبهه به هر باب ریختم
آلوده بود دست طمع آب ریختم
۱طوف خودم به مغز رساند از تلاش پوچ
گوهر شد آن کفی که به گرداب ریختم
۲زان منتی که سایهٔ دیوار غیر داشت
بردم سیاهی و به سر خواب ریختم
۳بیشمع دل جهان به شبستان خزیده بود
صیقل زدم بر آینه مهتاب ریختم
۴عشق از غبار من به جز آشفتگی نخواست
آتش به کارخانهٔ آداب ریختم
۵چندین زمین به آب رسانید و گل نشد
خاکی که بر سر از غم احباب ریختم
۶مستان دماغ کعبهپرستی نداشتند
خشت خمی به صورت محراب ریختم
۷موجی به ترصدایی بسمل نشد بلند
صد رنگ خون نغمه ز مضراب ریختم
۸کردم ز هر غبار سراغ وصال یار
هیهات آب گوهر نایاب ریختم
۹بیدل ز بیم معصیت تهمت آفرین
لرزیدم آنچنان که می ناب ریختم
۱۰