خاکم به سر که بی تو به گلشن نسوختم
گل شعله زد ز شش جهت و من نسوختم
۱اجزای سنگ هم ز شرر بال میکشد
من بیخبر ز ننگ فسردن نسوختم
۲شاید پیام یأس به گوش تو میرسد
داغم که چون سپند به شیون نسوختم
۳جمعیتی ذخیرهٔ دل داشتم چو صبح
از یک نفس تلاش، چه خرمن نسوختم
۴بوبی نبردم از ثمر نخل عافیت
تا ربشهٔ نفس به دویدن نسوختم
۵افروختم به آتش یاقوت شمع خویش
باری به علت رگ گردن نسوختم
۶در دشت آرزو ز حنابندی هوس
رنگی نیافتم که به سودن نسوختم
۷مشکل که تابد از مژه بیرون نگاه شرم
گشتم چراغ و جز ته دامن نسوختم
۸شرم وفا به ساز چراغان زد از عرق
با هر فتیلهای که چو روغن نسوختم
۹دوری به مرگ هم ز بتان داشت سوختن
مردم که مردم و چو برهمن نسوختم
۱۰بیدل نپختم آرزوی مزرع امید
کاخر ز یأس سوخته خرمن نسوختم
۱۱