یک چشم حیرت است زسرتا به پا لبم
یارب به روی نامکهگردید وا لبم
۱تا چند پرسی از من آشفته حال دل
چون ساغر شکسته ندارد صدا لبم
۲بال هوس ز موج گهر سر نمیکشد
چسبیده است بر دل بی مدعا لبم
۳لبریز حیرتم بهکمالیکه روزگار
خشت بنای آینه ریزد ز قالبم
۴خواهی محیط فرضکن و خواه قطرهگیر
دارد همین یک آبله از سینه تا لبم
۵آسان به شکر تیغ تو نتوان بر آمدن
جوشد مگر چو زخم ز سر تا به پا لبم
۶میترسم از فراق بحدی گه گاه حرف
در خون تپم اگر شود از هم جدا لبم
۷افسون شوق زمزمه آهنگ جراتست
ور نه کجا حدیث وصال و کجا لبم
۸عمریست عافیت کف افسوس میزند
من در گمان که با سخن است آشنا لبم
۹غیر از تری چه نغمه کشد ساز احتیاج
موجی در آب ریخته است از حیا لبم
۱۰احرام پایبوس تو اقبال ناز کیست
روید مگر ز پردهٔ برگ حنا لبم
۱۱گردون به مهر خامشیام داغ میکند
چون ماه نو مباد فتد کار با لبم
۱۲خمیازه هم غنیمت صهبای زندگی است
یا رب چو گل کشد قدحی از هوا لبم
۱۳بیدل زبان موجگهر باب شکوه نیست
گر مرد قدرتی تو به ناخنگشا لبم
۱۴