سحر ز شرم رخت مطلعی به تاب رساندم
زمین خانهٔ خورشید را به آب رساندم
۱به یک قدح به در آوردم از هزار حجابش
تبسم سحری گفتم آفتاب رساندم
۲رهی به نقطهٔ موهوم بردم از خط هستی
جریدهای که ندارم به انتخاب رساندم
۳تلاش راحتم این بس که با کمال ضعیفی
چو شمع یک مژه تا نقش پا به خواب رساندم
۴پیام ملک یقینم نداشت قاصد دیگر
چو عکس از آینه برگشتم و جواب رساندم
۵به یک حدیث که خواندم ز شبههزار تعین
به گوش هر دو جهان آیه ی عذاب رساندم
۶صفای جوهر معنی نداشت غیر ندامت
مرا نشاند در آتش به هر مآب رساندم
۷چو شمع آن سوی خاکسترم نبود تسلی
دماغ سوخته آخر به ماهتاب رساندم
۸به سعی فطرت معذور بیش اپن چه گشاید
نگاهی از مژهٔ بسته تا نقاب رساندم
۹شب چراغ خموش انتظار صبح ندارد
دعای خود به دعاهای مستجاب رساندم
۱۰به عشق نسبت عجزم درست کرد تخیل
سری نداشتم اما به آن رکاب رساندم
۱۱خطی ز مشق یقین گل نکرد از من بیدل
چو حرف شبهه، خراشی به هر کتاب رساندم
۱۲