شباب رفت و من از یأس مبتلا ماندم
به دام حلقهٔ مار از قد دو تا ماندم
۱گذشت یار و من از هر چه بود واماندم
پیاش نرفتم و از خویش هم جدا ماندم
۲دلیل عجز همین خیر و باد طاقت داشت
رفیق آبله پایان نقش پا ماندم
۳نبست محملم امداد همنوایی کس
ز بار دل به ته کوه چون صدا ماندم
۴هزار قافله بار امید داشت خیال
عیان نشد که گذشتم ز خویش یا ماندم
۵جبین شام اجابت نمی به رشحه نداد
قدح پرست هوا چون کف دعا ماندم
۶به وسع دامن همت کسی چه ناز کند
جهان غنی شد و من همچنان گدا ماندم
۷گذشت خلقی ازین دشت بینیاز امید
من از فسانهٔ کوثر به کربلا ماندم
۸ز خوان بینمک آرزو درین محفل
به غیر عشوه چه خوردم کز اشتها ماندم
۹چو شبنم آینهام یک عرق جلا نگرفت
به طاق پردهٔ ناموسی هوا ماندم
۱۰شکست بال ز آوارگی پناهم بود
نفس به موج گهر دادم از شنا ماندم
۱۱تمیز هستی از اندیشهٔ خودم واداشت
گرفتم آینه و محو آن لقا ماندم
۱۲ز هیچ قافلهگردم سری برون نکشید
به حیرتم من بی دست و پا کجا ماندم
۱۳به دست سوده مگرکار خود تمامکنم
که رفت نوبت و بیرون آسیا ماندم
۱۴تو گرم باش به شبگیر وهم و ظن بیدل
که من چو شمع ز خود رفته رفته واماندم
۱۵