چو بویگل به نظرها نقاب نگشودم
بهار آینه پرداخت لیک ننمودم
۱خیال پوچ دو روزم غنیمت سوداست
به این متاع که در پیش وهم موجودم
۲هزار خلد طرب داشتهست وضع خموش
چها گشود به رویم لبی که نگشودم
۳به رنگ سایه ز جمعیتم مگوی و مپرس
گذشت عمر به خواب و دمی نیاسودم
۴چو زخم صبح ندارم لب شکایت غیر
همان تبسم خود میکند نمکسودم
۵ز همرهان مدد پا نیافتم چو جرس
هزار دشت به اقبال ناله پیمودم
۶هوس بضاعت سعی از دماغ میخواهد
ز یأس دست و دلی داشتم به هم سودم
۷ز زندگی چه نشاط آرزو کنم یارب
چو عمر رفته سراپا زیان بیسودم
۸ز عرض جسم که ننگ شعور هستی بود
به غیر خاک دگر بر عدم چه افزودم
۹تو خواه شخص عدم گوی خواه بیدلگیر
در آن بساط که چیزی نبود من بودم
۱۰