گذشت عمر و شکست دل آشکار نکردم
هزارگل به بغل داشتم بهار نکردم
۱جهان به ضبط نفس بود و من ز هرزهدویها
به این کمند رسا یک دو چین شکار نکردم
۲نساختم به تنک رویی از تعلق دنیا
به قطع وهم دم تیغی آبدار نکردم
۳ز دست سوده نجستم علاج رنگ علایق
به درد سر زدم و صندل اختیار نکردم
۴وفا به عبرت انجام کار، کار ندارد
ز شرم میکشی اندیشهٔ خمار نکردم
۵جهان ز جوش دل آیینه خانه بود به چشمم
گذشتم از نفس و هیچ جا غبار نکردم
۶غبار جلوهٔ امکان گرفت آینهٔ من
ولی چه سودکه خود را به خود دچار نکردم
۷ز سیر این چمنم آب کرد غیرت شبنم
که هرزه تار نگه را عرق سوار نکردم
۸هوای صحبت دلمردگان نخواند فسونم
دماغ سوخته را شمع هر مزار نکردم
۹درین چمن به چه داغ آشنا شدم من بیدل
که طوف سوخته جانان لالهزار نکردم
۱۰