خود را به عیش امکان پر متهم نکردم
خلقی به خنده نازند من گریه هم نکردم
۱سیر خیال هستی رنگ فضولیی داشت
از خجلت جدایی یاد عدم نکردم
۲کاش انفعال هستی میداد شر به آبم
در آتشم ز خاکی کز جهل نم نکردم
۳همواری آتشم را باغ خلیل میکرد
محراب کبر گردید دوشی که خم نکردم
۴از بسکه نقد هستی سرمایهٔ عدم داشت
هر چند صرف کردم یک ذره کم نکردم
۵پیری به دوشم آخر سرمشق لغزشی بست
تا سرنگون نگشتم جهد قلم نکردم
۶رنگ پریده یکسر محملکش بهار است
از خود رمیدم اما جز با تو رم نکردم
۷آیینهٔ تجرد جوهر نمیپرستد
پرچم گرانیی داشت خود را علم نکردم
۸از طبع بیتعلق حیران کار خویشم
این صفحه نقش نگرفت یا من رقم نکردم
۹بیدل چه بگذرد کس از عالم گذشتن
این جاده پی سپر بود رنج قدم نکردم
۱۰