چون شمع روزگاری با شعله سازکردم
تا در طلسم هستی سیر گداز کردم
۱قانع به یأس گشتم از مشق کج کلاهی
یعنی شکست دل را ابروی ناز کردم
۲صبح جنون نزارم شوقی به هیچ شادم
گردی به باد دادم افشای راز کردم
۳رقص سپند یارب زین بیشتر چه دارد
دل بر در تپش زد من ناله سازکردم
۴ممنون سعی خویشم کز عجز نارسایی
کار نکردهٔ دی امروز باز کردم
۵رفع غبار هستی چشمی بهم زدن داشت
من از فسانه شب را بر خود دراز کردم
۶در دشت بینشانی شبنم نشان صبحست
عشقت ز من اثر خواست اشکی نیاز کردم
۷اسباب بینیازی در رهن ترک دنیاست
کسبی دگر چه لازم گر احتراز کردم
۸مینای من زعبرت درسنگ خون شد آخر
تا می به خاطر آمد یاد گداز کردم
۹جز یک تپش سپندم چیزی نداشت بیدل
آتش زدم به هستی کاین عقده باز کردم
۱۰