شب چشم امتیازی بر خویش باز کردم
آیینهٔ تو دیدم چندان که نازکردم
۱فریاد ناتوانان محو غبار عجز است
رنگی به رخ شکستم عرض نیازکردم
۲سامان صد عبادت تسلیم ناتوانی
یک جبهه سجده بستم چندین نمازکردم
۳حیرتسرای امکان از بسکه کم فضا بود
بر روی هر دو عالم چشمی فراز کردم
۴نومیدی طلبها آهی به جلوه آورد
بگسستم از دو عالم کاین رشته سازکردم
۵آسودهام درین دشت از فیض نارسایی
گر دست کوتهی کرد، پایی دراز کردم
۶تنزیه موج میزد در عرصهٔ حقیقت
من از خیال تازی گرد مجاز کردم
۷اندیشه سرنگون شد، سعی خرد جنون شد
دل هم تپید و خون شد تا فهم راز کردم
۸نقد حباب بیدل از چنگ آگهی زنخت
شد بوتهٔ، گدازم چشمی که باز کردم
۹