ببین به ساز و مپرس از ترانهای که ندارم
توان به دیده شنیدن فسانهای که ندارم
۱به سعی بازوی تسلیم در محیط توکل
شناورم به امید کرانهای که ندارم
۲به رنگ شعلهٔ تصویر سخت بی پر و بالم
چها نسوختهام از زبانهای که ندارم
۳هزار چاک دل آغوش چیدهام به تخیل
هواپرست چه گیسوست شانهای که ندارم؟
۴به چاره سازی وهم تعلقم متحیر
مگر جنون زند آتش به خانهای که ندارم
۵فسونکمند هوس نیست بیبضاعتی من
کسی کلاغ نگیرد به دانهای که ندارم
۶به عزم بیجهتی گم نکردهام ره مقصد
خطا ندوختهام بر نشانهای که ندارم
۷دگر چه پیش توان برد در ادبگه نازش
به غیر آینه بودن بهانهای که ندارم
۸لوای فتنه کشیدهست تا به دامن محشر
نفس شمار دو ساعت زمانهای که ندارم
۹فغان که بست به بالم هزار شعله تپیدن
نشیمنی که نبود آشیانهای که ندارم
۱۰اگر به دیر کبابم، وگر بهکعبه خرابم
من کشیده سر از آستانهای که ندارم
۱۱ز یأس بیدلیام گل نکرد شوخی آهی
نفس چه ریشه دواند ز دانهای که ندارم
۱۲