به باغی که چون صبح خندیده بودم
ز هر برگ گل دامنی چیده بودم
۱به زاهد نگفتم ز درد محبت
که نشنیده بود آنچه من دیده بودم
۲چرا خط پرگار وحدت نباشم
به گرد دل خویش گردیده بودم
۳جنون میچکد از در و بام امکان
دماغ خیالی خراشیده بودم
۴اگر سبزه رستم و گر گل دمیدم
به مژگان نازت که خوابیده بودم
۵هنوزم همان جام ظرف محبت
نم اشک چندی تراویده بودم
۶شرر جلوهای کرد و شد داغ خجلت
به این رنگ من نیز نازیده بودم
۷قیامت غبار است صحرای الفت
من اینجا دمی چند نالیده بودم
۸ندزدیدم آخر تن از خاکساری
عبیری بر این جامه مالیده بودم
۹ادب نیست در راه او پا نهادن
اگر سر نمیبود لغزیده بودم
۱۰ندانم کجا رفتم از خویش بیدل
به یاد خرامی خرامیده بودم
۱۱