نه وحدت سرایم نهکثرت نوایم
فنایم، فنایم، فنایم، فنایم
۱نه پایی که گردون فرازد خرامم
نه دستی که بندد تعین حنایم
۲اگر آسمانم عروجی ندارم
اگر آفتابم همان بیضیایم
۳نه شخصم معین نه عکسم مقابل
خیال آفرین حیرت خود نمایم
۴ز صفر است در دست تحقیق جامم
حساب جنون بر خرد میفزایم
۵سلامت که میجوید از دانهٔ من
هوس کوب دندان هفت آسیایم
۶درتن چارسوبم چه سودا چه سودی
چو صبح از نفس مایگان هوایم
۷چه مقدار وحشتکمین است فرصت
که با هر نفس باید از خود برآیم
۸شعور است آثار موجود بودن
من بیخبر هر کجایم، کجایم
۹لباس تعلق خیالست بیدل
گره نیست جز من به بند قبایم
۱۰