با عشق نه نامیست نه ننگم که برآیم
از خانه دگر با که بجنگمکه بر آیم
۱در عرصهٔ توفیق چو تیغ کف نامرد
نگرفت نیام آن همه تنگم که برآیم
۲رسوایی موهوم گریبان در ننگست
زین بحر نه ماهی نه نهنگم که برآیم
۳خلقی به عدم آینهپرداز خیال است
من زان گل نشکفته چه رنگم که برآیم
۴بیهمتی از تهمت پستی نتوان رست
زلف تو دهد دست به چنگم که برآیم
۵مردان ز غم سختی ایام گذشتند
من نیز بر این کوه پلنگم که بر آیم
۶یکبار ز دل چون نفسم نیست گذشتن
تا چند خورم خون و بلنگم که برآیم
۷در قید جسد خون شدم از پیروی عقل
نامرد نیاموخت شلنگم که بر آیم
۸پرواز دگر زین قفسم نیست میسر
راهی بگشاید پر رنگم که بر آیم
۹کم همتی فرصت ازین عرصهٔ دلگیر
چندان نپسندید درنگم که بر آیم
۱۰در آینه خون میخورم از لنگر تمثال
ترسم زند این خانه به سنگم که برآیم
۱۱از کلفت اسباب رهایی چه خیالست
بیدل به فشار دل تنگم که بر آیم
۱۲