از چاک گریبان به دلی راه نکردیم
کار عجبی داشت جنون آه نکردیم
۱دل تیره شد آخر ز هوایی که به سر داشت
این آینه را از نفس آگاه نکردیم
۲فرصتشمریهای نفس بال امل زد
پرواز شد آن رشته که کوتاه نکردیم
۳هر چند به صد رنگ دمیدیم درین باغ
پرواز طرب جز به پر کاه نکردیم
۴چون شمع که از خویش رود سر به گریبان
نقش قدمی نیست که ما چاه نکردیم
۵صد دشت به هر کوچه دویدیم و لیکن
خاکی به سر از دوری آن راه نکردیم
۶ماندیم هوس شیفتهٔ کثرت موهوم
از گرد سپه رو به سوی شاه نکردیم
۷در وصل ز محرومی دیدار مپرسید
شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم
۸چون سایه به حرمانکدهٔ فرصت هستی
روز سیهی بود که بیگاه نکردیم
۹بیدل تو عبث خون مخور از خجلت تحقیق
ماییم که خود را ز خود آگاه نکردیم
۱۰