برکاغذ آتش زده هر چند سواریم
فرصت شمران قدم آبله داریم
۱چون شمع تلاش همه زین بزم رهایی است
گل میدمد آن خار که از پا به در آریم
۲دل مغتنم فرصت اقبال حضوریست
تا آینه با ماست تماشایی یاریم
۳گر دقت فطرت ورق خاک تکاند
ماییم که پیدا و نهان خط غباریم
۴روزی دو نفس گرمی هنگامهٔ نازست
هر چند فروزیم همان شمع مزاریم
۵زهاد اگر غرهٔ نیرنگ بهشتند
ماهم پر طاووس به سر چون نگذاریم
۶کمفرصتی از ما نکند ننگ فضولی
پرواز در آتش فکن سعی شراریم
۷از وصل تعین به غلط کرده فراهم
اجزای من و ما که بهم ربط نداریم
۸آن قطرهٔ خونیکه بجوشیم بهمگر
بیگانهتر از توأمی دانهٔ باریم
۹کس جوهر ادراک بد و نیک ندارد
از آینه پرسید که ما با که دچاریم
۱۰باید الم خامهٔ نقاش کشیدن
بر هر سر رحمت سر صد قافله باریم
۱۱بیدل چه توان کرد به محرومی قسمت
ما خشکلبان ساغر دریا به کناریم
۱۲