عمرها شد عرق از هستی مبهم داریم
چون سحر در نفس آیینهٔ شبنم داریم
۱قدردان چمن عافیت خویش نهایم
چه توان کرد نصیب از گل آدم داریم
۲یک نفس آینهٔ انس نپرداخت نفس
فهم کن اینهمه بهر چه ز خود رم داریم
۳کم و بیش آنچهکسی داشت رهاکرد و گذشت
فرض کردیم کزین داشته ما هم داریم
۴زندگی پردهٔ سحر است چه باید کردن
عشرت هر دو جهان زین دو نفس غم داریم
۵نگسست از دل ما حسرت ایام وصال
دامن رفته ز دستیست که محکم داریم
۶با همه ذوق طلب طاقت دیدار کراست
این هوس به که بر آیینه مسلم داریم
۷غیرتسلیم ز ما هیچ نمیآید راست
پا و سر چون خط پرگار به یک خم داریم
۸گر فضولی نشود ممتحن بست و گشاد
گنجها برکف دستی است که بر هم داریم
۹عذر احباب تلافیگر آزار مباد
کوشش زخم به سامان چه مرهم داریم
۱۰با همه ربط وفاق این چه دل افشاریهاست
سبحه سان پا به سر آبلهای هم داریم
۱۱شکر هم بیدل از آثار نفاق است اینجا
الفت، آنگه گله؟ پیداست حیا کم داریم
۱۲