تا خامهوار خود را از سعی وا نداریم
مژگان قدم شمار است هر چند پا نداریم
۱ناموس بی نیازی مهر لب سوالست
کم نیست حاجت اما طبع گدا نداریم
۲بر ما نفس ستم کرد کز عافیت بر آورد
چون بویگل به هر رنگ تاب هوا نداریم
۳باید چو موج گوهر آسوده خاک گشتن
در ساحلیم اما غیر آشنا نداریم
۴زین خاکدان چه لازم بر خاستن به منت
ای سایه خواب مفتست ماهم عصا نداریم
۵عنقا دماغ امنیم درکنج بینشانی
فردوس هم ندارد جاییکه ما نداریم
۶مهمانسرای دنیا خوان گستر نفاق است
بر هم خوریم یاران دیگر غذا نداریم
۷در گوش ما مخوانید افسانهٔ اقامت
خواب بهار رنگیم پا در حنا نداریم
۸نیرنگ وهم ما را مغرور ما و من کرد
گر هوش در گشاید کس در سرا نداریم
۹ناقدردان رازیم از بی تأملیها
عریانی آنقدر نیست بند قبا نداریم
۱۰آیینه گرم دارد هنگامهٔ فضولی
آن جلوه بینقاب است یا ما حیا نداریم
۱۱زین تنگییکه دارد بیدل بساط امکان
ناگشته خالی از خویش امید جا نداریم
۱۲