تا چند به هر مرده و بیمار بگریم
وقتست به خود گریم و بسیار بگریم
۱زبن باغ گذشتند حریفان به تغافل
تا من به تماشای گل و خار بگریم
۲بر بیکسیم رحم نکردند رفیقان
فریاد به پیش که من زار بگریم
۳دل آب نشد یک عرق از درد جدایی
یارب من بی شرم چه مقدار بگریم
۴شمع ستم ایجاد نیام اینچه معاشست
کز خواب به داغ افتم و بیدار بگریم
۵ای غفلت بیدرد چه هنگامهٔکوریست
او در بر و من درغم دیدار بگریم
۶تدبیرگداز دل سنگین نتوان کرد
چون ابر چه مقدار به کهسار بگریم
۷چون شمع به چشمم نمی از شرم و وفا نیست
تا در غم وا کردن زنار بگریم
۸ای محمل فرصت دم آشوب وداعست
آهسته که سر در قدم یار بگریم
۹تاکی چو شرر سر به هوا اشک فشاندن
چون شیشه دمی چند نگونسار بگریم
۱۰بر خاک درش منفعلم بازگذارید
کز سعی چنین یک دو عرقوار بگریم
۱۱شاید قدحی پرکنم از اشک ندامت
می نیست درین میکده بگذار بگریم
۱۲ناسور جگر چند کشد رنج چکیدن
بر سنگ زنم شیشه و یکبار بگریم
۱۳هر چند ز غم چاره ندارم من بیدل
این چاره که فرمود که ناچار بگریم
۱۴