سودیم سراپا و به پایی نرسیدیم
از خویش گذشتیم و بجایی نرسیدیم
۱کردیم گل از عالم اندیشهٔ قدرت
دستی که به دامان دعایی نرسیدیم
۲شیرینیگفتار ز ما ذوق عمل برد
چون وعدهٔ ناقص به وفایی نرسیدیم
۳تا رخت نبردیم به سر چشمهٔ خورشید
چون سایه به صابون صفایی نرسیدیم
۴واماندن ما زحمت پای دگرانست
ای آبله ما نیز بجایی نرسیدیم
۵آن بیپر و بالیمکه در حسرت پرواز
گشتیم غبار و به هوایی نرسیدیم
۶ای بخت سیه نوحه به محرومی ماکن
آیینه شدیم و به لقایی نرسیدیم
۷افسانهٔ هستی چقدر خواب فسون داشت
مردیم و به تعبیر فنایی نرسیدیم
۸مطلب به نفس سرمه شد از درد تپیدن
فریاد که آخر به صدایی نرسیدیم
۹شبنم همه تن آب شد از یک نظر اینجا
ما هرزه نگاهان به حیایی نرسیدیم
۱۰بیدل من و گرد سحر و قافلهٔ رنگ
رفتیم به جایی که به جایی نرسیدیم
۱۱