جبههٔ فکر ز خجلت عرق افشان کردیم
در شبستان خیال که چراغان کردیم
۱دل هر ذرهٔ ما تشنهٔ دیدار تو بود
چشم بستیم و هزار آینه نقصان کردیم
۲هرکه از سعی طلب دامنی آورد به دست
ما بهفکر تو فتادیم و گریبان کردیم
۳یارب آیینهٔ دیدار نماید خرمن
تخم اشکی که به یاد تو پریشان کردیم
۴گل وارستگی از گلشن اسباب جهان
خاکساریست که چون دست به دامان کردیم
۵وسعتآباد جنون وحشت شوقی میخواست
دامنی چند فشاندیم و بیابان کردیم
۶هر چه گل کرد ز ما جوهر خاموشی بود
همچو شمع از نفس سوخته توفان کردیم
۷اشک تا آبلهٔ پا همه دل میغلتید
آه جنسی که نداریم چه ارزان کردیم
۸آشیان در تپش بسمل ما داشت بهار
رنگها ریخت ز بالی که پر افشان کردیم
۹عجز رفتار ز ما اشک دمانید چو شمع
صد قدم آبله آرایش مژگان کردیم
۱۰در بساطی که سر و برگ طرب سوختن است
فرض کردیم که ما نیز چراغان کردیم
۱۱بیدل از کلفت مخموری صهبای وصال
چون قدح از لب زخم جگر افغانکردیم
۱۲