دیده را باز به دیدار که حیران کردیم
که خلل در صف جمعیت مژگان کردیم
۱بسکه آشفته نگاهی سبق غفلت ماست
مژه را هم رقم خواب پریشان کردیم
۲غیر وحشت نشد از نشئهٔ تحقیق بلند
می به ساغر مگر از چشم غزالان کردیم
۳زبن دو تا رشتهکه هر دم نفسش میخوانند
مفت ما بود که چون صبح گریبان کردیم
۴خاک خجلت به سرچشم چه طاعت چهگناه
هر چه کردیم درین کلیهٔ ویران کردیم
۵عرصهٔ کون و مکان وسعت یک گام نداشت
چون نگه بیهده اندیشهٔ جولان کردیم
۶رهزنی داشت اگر وادی بیمطلب عشق
عافیت بود که زندانی نسیان کردیم
۷موج ما یک شکن از خاک نجوشید بلند
بحر عجزیم که در آبله توفان کردیم
۸سوختن انجمن آرای هوس بود چو شمع
داغ را مغتنم دیدهٔ حیران کردیم
۹حاصل از هستی موهوم نفس دزدیدن
اینقدر بود که بر آینه احسان کردیم
۱۰تازهرویی ز دل غنچهٔ ما صحرا ریخت
آنقدر جبهه گشودیم که دامان کردیم
۱۱عشق در عرض وفا انجمن معشوقست
چشمبندیکه به این پیکر عریان کردیم
۱۲بیدل از بسکه تنک مایهٔ دردیم چو شمع
صد نگه آب شد و یک مژهگریانکردیم
۱۳