یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم
سجدهای چون آسمان بر آستانی داشتیم
۱یاد آن سامانِ جمعیت که در صحرای شوق
بسکه میرفتیم از خود کاروانی داشتیم
۲یاد آن سرگشتگی کز نسبتش چون گردباد
در زمین خاکساری آسمانی داشتیم
۳یاد آن غفلت که از گرد متاع زندگی
عمر دامن چیده بود و ما دکانی داشتیم
۴گرد آسودن ندارد عرصهٔ جولان هوش
رفت آن کز بیخودی ضبط عنانی داشتیم
۵دست ما و دامن فرصت که تیر ناز او
در نیستان بود تا ما استخوانی داشتیم
۶ذوق وصلی گشت برق خرمن آرامها
ورنه ما در خاک نومیدی جهانی داشتیم
۷ای برهمن بیخبر از کیش همدردی مباش
پیش ازین ما هم بت نامهربانی داشتیم
۸هر قدر او چهره میافروخت ما میسوختیم
در خور عرض بهار او خزانی داشتیم
۹در سر راه خیالش از تپیدنهای دل
تا غباری بود ما بر خود گمانی داشتیم
۱۰دست ما محروم ماند آخر ز طوف دامنش
خاکِ نم بودیم گرد ناتوانی داشتیم
۱۱روز وصلش باید از شرم آب گردیدن که ما
در فراقش زندگی کردیم و جانی داشتیم
۱۲خامشی صد نسخه آهنگ طلب شیرازه بست
مدعا گم بود تا ساز بیانی داشتیم
۱۳شوخی رقص سپند آمادهٔ خاکستر است
سرمه سایی بود اگر ذوق فغانی داشتیم
۱۴جرات پرواز هرجا نیست بیدل ور نه ما
در شکست بال، فیض آشیانی داشتیم
۱۵