تا حسرت سر منزل او برد ز جایم
منزل همه چون آبله فرسود به پایم
۱مهمان بساط طربم لیک چه حاصل
چون شمع همان پهلوی خویشست غذایم
۲در پردهٔ هستی نفسی بیش نداریم
تا چند ببالد قفس اندود نوایم
۳پیداست ز پرواز غباری چه گشاید
ای کاش خم سجده خورد دست دعایم
۴جیب نفسی میدرم و میروم از خویش
کس نیست بفهمد که چه رنگیست قبایم
۵کونین غباریست کز آیینهٔ من ریخت
کو عالم دیگر اگر از خویش برآیم
۶از صنعت مشاطگی یأس مپرسید
کز خون مراد دو جهان بست حنایم
۷گیرایی من حیرت و رفتار تپیدن
از جهد مپرس آینه دست مژه پایم
۸قانون ندامتکدهٔ محفل عجزیم
آهستهتر از سودن دست است صدایم
۹تحقیق ز موهومی سازم چه نماید
تمثالم و وانیست به هیچ آینه جایم
۱۰حسرت چه فسون خواند که از روز وداعت
بر هر چه نظر میفکنم رو به قفایم
۱۱بیدل به مقامی که تویی شمع بساطش
یک ذره نیام گر همه خورشید نمایم
۱۲