تپد آینه بسکه در آرزویش
ز جوهر نفس میزند مو به مویش
۱تبسم، تکلم، تغافل، ترحم
نمیزیبد الا به روی نکویش
۲به جنت که میبندد احرام تسکین؟
فشاندند بر زخم ما خاک کویش
۳نهال خیالم که در چشم بینش
به صد ریشه یک مو نبالد نمویش
۴نگه سوخت در دیدهٔ انتظارم
خرامت مگر آبی آرد به جویش
۵ز بس محو آن لعل گردید گوهر
عرق هم چکیدن ندارد ز رویش
۶طراوت درین خاکدان نیست ممکن
گر آبیست دارد تیمم وضویش
۷لب از هرزه سنجی است مقراض هستی
سر شمع هم در سر گفتگویش
۸چو نی هر کرا حرف بر لب گره شد
تأمل شکر کرد وقف گلویش
۹اگر انتقام از فلک میستانی
مکن جز به چشم ترم روبرویش
۱۰خوشا انتقامی که از عجز طاقت
شوی خاک و ریزی به چشم عدویش
۱۱چوآتش سیاه است رنگ لباسش
به صابون خاکستر خود بشویش
۱۲جهان از وفا رنگ گردی ندارد
جگر خون کن کس مباد آرزویش
۱۳برون از خودت گر همه اوست بیدل
مبینش، مدانش، مخوانش، مجویش
۱۴