گر چراغ ازنفس سوخته بر میکردم
شب هنگامهٔ تشویش سحر میکردم
۱آرزو در غم نامحرمی فرصت سوخت
کاشکی سیرگریبان شرر میکردم
۲گرد اوهام رهایی نشکستم هیهات
تا قفس را نفسی بالش پر میکردم
۳یاد آن دولت بیدارکه در خواب عدم
چشمنگشوده بر آنجلوه نظر میکردم
۴زان تبسمکه حیا زیر لبش پنهان داشت
چه شناهاکه نه در موجگهر میکردم
۵آه بیدردی فرصت نپسندید از من
آن قدر جهد که خونی به جگر میکردم
۶فطرت از جوهر تنزیهکه در طبع من است
آب میشد اگر اظهار هنر میکردم
۷این بناییکه جهان خمزدهٔ پستی اوست
نردبان داشت اگر زبر و زبر میکردم
۸امشبم نالهٔ دل اشک فشان پر میزد
چقدر حل معمای شرر میکردم
۹قدم سعی به جایی نرساندم بیدل
کاش چشمی به نمی آبله تر میکردم
۱۰