دو روزی گو به خون گل کرده باشد چشم نمناکم
تری تا گم شد از خاکم ز هر آلودگی پاکم
۱گزند هستی باطل علاجی نیست جز مرگش
ز بیتاثیری اقبال سم گل کرده تریاکم
۲هوا تازی به خاک ذلتم پامال میدارد
اگر سویگریبان روکنم سرکوب افلاکم
۳ز صد مستی قناعت کردهام با یاد مژگانی
دماغگردن مینا بلند است از رگ تاکم
۴مزار کشتهٔ تیغ تبسم عالمی دارد
سحر خندد غباری هم اگر برخیزد از خاکم
۵پرافشان میروم چون صبح ممکن نیست آزادی
چه سازم ، از قفس فرسودههایِ سینهٔ چاکم
۶ز بیدندانی ایام پیری نعمتم این بس
که فارغ دارد از فکر و خیال رنج مسواکم
۷طلسمی بستهام چون شمع ، کو خلوت ، کجا محفل،
ز رویم رنگ اگر شویند هستی تا عدم پاکم
۸کمند کس حریف صید آزادم نمیگردد
املها رشته درگردن کم است از سعی فتراکم
۹اگر رنگم پرافشانم اگر بومست جولانم
به هر صورت ، فضولی دستگاهِ طبعِ بیباکم
۱۰نمیسوزم نفس بیهوده در تدبیر جمعیت
دمِ فرصتگُسِل دارم ، مَنَش ناچار دلّاکم
۱۱به حرف و صُوتِ این محفل ، ندارم نسبتی بیدل
خموشی کردهام ، روشن چراغِ کنجِ ادراکم
۱۲