شمعسان چشمی کز اشکِ آتشین تر میکنم
گردن مینا به دستم مِی به ساغر میکنم
۱شعلهها را سِیر خاکستر عروجی دیگر است
جمله پروازم اگر سر در تهِ پر میکنم
۲گر بخوانم قصهٔ عیشِ تهی از خود شدن
عالمی را بهر این کشتی قلندر میکنم
۳دستگاه قطع امید دو عالم سرکشی است
چون دم شمشیر پهلویی که لاغر میکنم
۴مرگ میخندد به فهم غافل من تا ابد
بی تو گر یک لحظه خود را زنده باور میکنم
۵گر همه تنهایی اقبال است ننگ اختری است
گریه بر حال یتیمیهای گوهر میکنم
۶صدنیستان نالهٔ بیمار دارد در بغل
آن نمی کز بوریایش فکر بستر میکنم
۷پُر تبهکارم مپرس از معبد توفیق من
بیشتر غسل از فشار دامن تر میکنم
۸چون خط پرگار میباید زمینگیرم گذشت
زیر پا میآیدم سر گر رهی سر میکنم
۹چشم یعقوبم که در راه نسیم پیرهن
بوی گل پرورده بادامی مُقَشّر میکنم
۱۰دامن مقصود صبحم پُر بلند افتاده است
دست بر خود میفشانم گرد دیگر میکنم
۱۱هیچکس بیدل رهین منت راحت مباد
کوه میگردد همه گر سایه بر سر میکنم
۱۲