چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم میکنم
رفته رفته هر چه دارم چون قلمگم میکنم
۱بینصیب معنیام کز لفظ میجویم مراد
دل اگر پیدا شود دیر و حرمگم میکنم
۲ای هوس دود تعین بر دماغ من مپیچ
زیر این پرچم چو شمع آخر علم گم میکنم
۳تشنهکام حرص میمیرد قناعت تا ابد
یک عرق گر از جبین شرم نم گم میکنم
۴دعوی خضر طریقت بودنم، آوارهکرد
اندکی گر کم شود این راه ، کم گم میکنم
۵تا غبار وادی مجنون به یادم میرسد
آسمان بر سر، زمین زیر قدم، گم میکنم
۶رنگ و بو، چیزی ندارد غیر استغنا، بهار
هر چه از خود گم کنم، با او بهم ، گم میکنم
۷دل نمیماند به دستم، طاقت دیدار، کو
تا تو میآیی به پیش، آیینه هم، گم میکنم
۸عالم صورت، برون از عالم تنزیه، نیست
در صمد دارم تماشا، گر صنم، گم میکنم
۹قاصد ملک فراموشی،کسی چون من، مباد
نامهای دارم که هر جا میبرم، گم میکنم
۱۰دم مزن، از جستجوی شوق بیپروای من
هر چه مییابم ز هستی، تا عدم گم میکنم
۱۱بر رفیقان، بیدل از مقصد، چهسان آرم خبر
منکه خود را نیز تا آنجا رسم، گم میکنم
۱۲