دعوت تنزیه حسن بیمثالی میکنم
گر زنم آیینه صیقل خانه خالی میکنم
۱سجده ره همچون قدم آخر به جایی میبرد
پا گر از رفتار ماند جبهه مالی میکنم
۲پرتو مه هم برون هاله دارد گرد و من
گرد خود میگردم و ضبط حوالی میکنم
۳عمرها شد در شبستان تماشاگاه دهر
سیر این نه پرده فانوس خیالی میکنم
۴لاله وگل منتظر باشند و من همچون چنار
یک چراغان در بهار کهنه سالی میکنم
۵ننگم انجام غنا از فقر من پوشیده نیست
چینیام هر چند دل باشد سفالی میکنم
۶شرم دارد جرات من از ملایم طینتان
آتشمگر پنبه میبندد زگالی میکنم
۷پوچ بافیهای جا همگر شود موی دماغ
پشمهای کنده بسیار است قالی میکنم
۸میزنم مژگان به هم تا رنگ امکان بشکند
گاهگاهی اینقدر بیاعتدالی میکنم
۹زندگی لیلیست مجنونانه باید زیستن
تا دمی دارد نفس ناز غزالی میکنم
۱۰شمع در محمل نمیداند کجا باید نشست
در گداز خویش جای خویش خالی میکنم
۱۱پیریام بیدل به هر مو بست مضمون خمی
بعد از این ترتیب دیوان هلالی میکنم
۱۲