چون قلم راه تجرد بسکه تنها رفتهایم
سایه از ما هر قدم وامانده و ما رفتهایم
۱دیدهها تا دل همه خمیازهٔ ما میکشند
جای ما در هر مکان خالیست گویا رفتهایم
۲کس ز افسون تعین داغ محرومی مباد
چون گهر عمریست در دریا ز دریا رفتهایم
۳فکر خود، ما را چو شمع آخر به طوف خاک برد
یک سر از راه گریبان در ته پا رفتهایم
۴رهرو عجزیم، ما را جرأت رفتار کو؟
چند روزی شد چو عنقا بر زبانها رفتهایم
۵سایه را در هیچ صورت نسبت خورشید نیست
تا تو ما را در خیال آوردهای ما رفتهایم
۶بر زمین چندان که میجوییم، گرد ما گم است
کاش گردد چون سحر روشن، که بالا رفتهایم
۷چون امل ما را در این محفل نخواهی یافتن
جمله امروزیم لیک آنسوی فردا رفتهایم
۸الفت هر چیز وقف ساز استعداد اوست
تا مروت در خیال آمد، ز دنیا رفتهایم
۹کلک معنی در سواد مدعا بیلغزش است
گر به صورت چون خط ترسا چلیپا رفتهایم
۱۰ساز هستی گر به این رنگ احتیاج آماده است
ما و آب رو ازین غمخانه یکجا رفتهایم
۱۱از نفس کم نیست گر پیغام گردی میرسد
ورنه ما زین دشت پیش از آمدنها رفتهایم
۱۲بیدل از تحقیق هستی و عدم دل جمعدار
کس چه داند آمدیم از بیخودی یا رفتهایم؟
۱۳