آخر از بار تعلقهای اسباب جهان
عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان
۱از خم گردون مهیا شو به ایمای بلا
تیر میباشد اشارتهای ابروی کمان
۲از تأمل چند باید آبروی شوق ریخت
خامشی تا کی گره در رشتهٔ ساز فغان
۳زحمت بسیار دارد از عدم گل کردنت
نقب در خارا زنی کز نام خود یابی نشان
۴گر چنین حیرت عنان جستجوها میکشد
جوهر آیینه میگردد غبار کاروان
۵گر فروغ دل هوس داری خموشی ساز کن
میشود این شمع را افشاندن دامن زبان
۶از سواد چشم پی بر معنی دل بردهام
در همین خاک سیه آیینهای دارم گمان
۷عرض جوهر در غبار خجلتم پوشیده است
این زمانه آیینهام چشمی است در مژگان نهان
۸همچو آن طفلی که بستانش کند خمیازه سنج
زخم دل از شوق پیکانت نمیبندد دهان
۹شب به وصل طرهات فکر مسلسل داشتیم
یک سخن چون شانهام نگذشت جز مو بر زبان
۱۰مشت خاکِ من نیاز سجدهٔ تسلیم اوست
آب اگر گردم زکوی او نمیگردم روان
۱۱رفت بیدل عمرها چون رنگ بر باد امید
غنچه واری هم در این گلشن نبستم آشیان
۱۲