در محفل ما و منم، محو صفیر هر صدا
نم خورده ساز وحشتم، زین نغمههای ترصدا
۱حیرتنوا افسانهام، از خویش پر بیگانهام
تا در درون خانهام دارم برون در صدا
۲یاد نگاه سرمهگون خواندهست بر حالم فسون
مشکل که بیمار مرا برخیزد از بستر صدا
۳در فکر آن موی میان از بس که گشتم ناتوان
میچربدم صد پیرهن بر پیکر لاغر صدا
۴زان جلوه یک مژگانزدن آیینه را غافل شدن
دارد چو زنجیر جنون جوشاندن از جوهر صدا
۵رنج غم و شادی مبر، کو مطرب و کو نوحهگر؟
مشت سپند بیخبر دارد درین مجمر صدا
۶در کاروان وهم و ظن، نی غربت است و نی وطن
خلقی ز گرد ما و من بستهست محمل بر صدا
۷از حرف و صوت بیاثر شد جهل لنگردارتر
بر کوه خواند ناکجا افسون بال و پر صدا
۸چند از تپش پرداختن، تیغ تظلم آختن
بیرون نخواهد تاختن زین گنبد بیدر صدا
۹آخر درین بزم تعب افسانه ماند و رفت شب
از بس به خشکی زد طرب میگشت در ساغر صدا
۱۰آسان نبود ای بیخبر از شوق دل بردن اثر
در خود شکستم آنقدر کاین صفحه زد مسطر صدا
۱۱بیدل به خود تا زندهام صبح قیامت خندهام
کز شور نظم افکندهام درگوشهای کر صدا
۱۲