به این موهومیام یا رب که کرد آیینهدار او؟
تحیر تا کجا گیرد ز صفر من شمار او؟
۱سراغِ خویش یابم تا رهِ تحقیق او گیرم
مرا در خود نهان دارد جمال آشکار او
۲حریف ساغر خورشید پیمایی که میگردد
سحرها رفت با خمیازهٔ ذوق خمار او
۳به غیر از ترکِ هستی از تردد بر نمیآید
نفس پر میخلد در سینهام از خار خار او
۴چه امکان است آرد فطرت ما تا به دیدارش
مگر آیینه از بیدانشی گردد دچار او
۵غرورش زحمت آیینهداران برنمیدارد
تو محو خویش باش اینها نمیآید به کار او
۶امید وصل تدبیر دگر از ما نمیخواهد
سفید از چشم قربانیست راه انتظار او
۷هوسپیمای آغوشِ وصالِ کیست؟ حیرانم
کنار خود هم افتادهست بیرون از کنار او
۸مجازی بر تراشی تا حقیقت ننگ او گردد
دویی افشا نمایی تا کنی تحقیق عار او
۹تو آگاه از سجودِ آستان دل نهای بیدل
که بالد صندلِ عرش از جبین خاکسار او
۱۰