لباس کعبه پوشید از خط مشکین عذار او
نگه را این زمان فرض است طوف لالهزار او
۱بهارم کرد ذوق محرم فتراک او بودن
به خون خویش چندین رنگ مینازد شکار او
۲مرادی نیست غیر از حاصل چشم سفید اینجا
شب حسرتپرستان را سحر کرد انتظار او
۳به این سامان تمکین دارد آهنگ شکار دل
که پنداری حنا بستهست دست بهلهدار او
۴به داغی آشنا گشتیم مفت عیش موهومی
درین گلشن گلی چیدیم ما هم از بهار او
۵ز تکلیف دم تیغش خجالت میکشم ورنه
سر سوداییای دارم که بیمغزیست بار او
۶حیا میخواهد از ما نازکاندامی که از شرمش
دو عالم چشم پوشد تا شود یک جامهوار او
۷وطن گر مایهٔ افسردن است آوارگی خوشتر
ز نومیدی گداز سنگ میخواهد شرار او
۸جهانی برد داغِ حسرتِ رنگِ قبول اینجا
دلی آوردهام من هم به امید نثار او
۹ز آفات زمان بیدل خدایش در امان دارد
بیا گرد سرش گردیم تا گردد حصار او
۱۰