به این تمکین خرامت فتنه در خوابست پنداری
تبسم از حیا گل بر سر آبست پنداری
۱غبارم از خرامت ششجهت دست دعا دارد
حضور چینِ دامان تو محرابست پنداری
۲ندارد ساز عجزم چون نگه سامان آهنگی
به مژگانت که شوخیهای مضرابست پنداری
۳سپند آتش دل کردهام ذرات امکان را
تب شوق تو خورشید جهانتابست پنداری
۴سر از بالین نازم یاد مخمل برنمیدارد
بساط خاکساریها شکرخوابست پنداری
۵به فکر هستی از خود هر نفس میبایدم رفتن
خیال مشت خاکم عالم آبست پنداری
۶نشد کیفیت احوال خود بر هیچکس روشن
درین عبرتسرا آیینه نایابست پنداری
۷خسیسان بر جهان پوج دارند اینقدر غوغا
سگان را استخوان خشک مهتابست پنداری
۸گهر در بحر از گرد یتیمی خاک میلیسد
تو از پندار حرص تشنه سیرابست پنداری
۹دلیل شوخی عشق است محو حسن گردیدن
نگه گستاخیی دارد که آدابست پنداری
۱۰خیال از رنگ تحقیقم غباری در نظر دارد
مصور در کمین طرح سنجابست پنداری
۱۱تحیر صورتی نگذاشت در آیینهام بیدل
صفای خانهای دارم که سیلابست پنداری
۱۲