دمی که عجز شود دستگاه بیکاری
گره گشایی ناخن کشد به سر خاری
۱میان آگهی و راحتست بیزاری
ز جوهر آینهها راست دام بیداری
۲دمیده است ز زنجیر بال وحشت موج
بود رهایی ما در خور گرفتاری
۳کسی مباد اسیر شکنجهٔ افلاس
که آدمی به سر دار به زناداری
۴ز لوح سایه جز این حرف سر خطی ندمید
که پایمال جهانند اهل بیکاری
۵چو برگ لاله سیاهی ز داغ ما نرود
به چشم اختر ما نیست رنگ بیداری
۶بقدر تفرقهٔ دل شکفتن آهنگیم
جنون بهاری ما داشت رنگ دشواری
۷مقیم عالم تسلیم باش و راحت کن
بلند و پست جهان سایه است همواری
۸چنان مباش که در چشم مردم از حسدت
مژه به کژدمی افتد، نگه کند ماری
۹چو گل بهار نشاطت دلیل بیدردیست
خوش آنکه خون شوی و رنگ درد برداری
۱۰چو ذره هستی من کاش بینشان بودی
خجل ز نیستیام کرد هیچ مقداری
۱۱به گریه عرض رموز وفا مبر بیدل
برات دیده مکن فضلهٔ جگر خواری
۱۲