خطاپرست مباش ای ز راستی عاری
که گر سپهر شوی میکشی نگو نساری
۱جهان ز شوخی نظّارهٔ تو کهسارست
به چشم بسته نظر کن بهار همواری
۲قبول آفت هرکس بقدر حوصله است
به تیغ میکند اینجا طرف جگر داری
۳چو گل درین چمن از بحر عبرتت کافیست
تبسمی که همان چین دامن انگاری
۴به رنگ و بو دل خود بستهای و زین غافل
که غنچه سان گل پرواز در بغل داری
۵گره ز کار فروبستهٔ تو بگشاید
اگر چو غنچه دل شبنمی به دست آری
۶غبار دامن این دشت ناله اندود است
قدم دلیر منه تا دلی نیفشاری
۷به غیر طبع تو کز سجدهاست معراجش
کدام شعله که خاکش بکرد همواری
۸چنان ز دهر سبکبار بایدت رفتن
که بار نقش قدم هم به خاک نگذاری
۹گواه عاقبت کار ظلم پیشه بس است
به خون نشستن نشتر ز مردم آزاری
۱۰ز خواب صبح سر غنچه میرود بر باد
مده ز دست چو شبنم عنان بیداری
۱۱به مزرعی که دلش برگ خرمن آراییست
شکست میدروی آبگینه میکاری
۱۲به دوش عمر کشی بار این و آن تا چند
خوش آن زمان که ز اسباب دست برداری
۱۳اگر ز جادهٔ تسلیم نگذری بیدل
کند به کسوت موجت شکست معماری
۱۴