به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری
ببالد از مژه انگشتهای زنهاری
۱چوگردباد اسیران حلقهٔ زلفت
کشند محمل پرواز برگرفتاری
۲نگه ز پردهٔ آن چشم ناتوان پیداست
به رنگ شخص اجل در لباس بیماری
۳زبان خار ندانم چهگفت درگوشش
که چشم از آبلهام برد سیل خونباری
۴چه ممکنست دل ازگریهام بجا ماند
ز سنگ نیز نیاید در آب خودداری
۵دلیل عافیت شمع عرض زنهارست
تو نیز جز به سرانگشت گام نشماری
۶گهر ز سنگدلی بار خاطر دریاست
به رویآبنشین چون کف از سبکباری
۷نظر به خاک ره انتظار دوختهام
بس است مردمک چشم دام بیداری
۸به آن مراتب عجزمکه همچو نقش قدم
کند بنای مرا سایه سقف و دیواری
۹در آن بساط که من مرکز فسردگیام
رمد ز شعلهٔ جواله سعی پرگاری
۱۰غبار هستیام اجزای وحشت عنقاست
چها به باد دهی تا مرا بهم آری
۱۱ز بسکه ساغر بزم ادب زدم بیدل
چو شمع نالهگرهگشت وکرد منقاری
۱۲