ای سعی نگون، زین دشت، در سر چه هوا داری
کز یک دو تپش با خاک چون آبله همواری
۱صد عشق و هوس داریم، صد دام و قفس داریم
تا نیم نفس داریم کم نیست گرفتاری
۲پوشیدن اسرارست ای شخص حباب اینجا
عریانی دیگر نیست گر جامه فرود آری
۳غمازی اگر ننگست باید مژه پوشیدن
بیرنگ نمیآید از آینه ستاری
۴در غیبت نیک و بد نقدست مکافاتت
آخر به چه روی است این کز پشت برون آری
۵آگاهی و جهل از ما تمییز نمیخواهد
بیچشمی مژگانیم کو خواب و چه بیداری
۶در مرکز تسلیم است اقبال بلندیها
سر بر فلکم اما از آبله دستاری
۷ما ذرهٔ موهومیم اما چه توان کردن
تشویش کمیها هم کم نیست ز بسیاری
۸فریاد ز افلاسم کاری نگشود آخر
بیناخنیام خون کرد از خجلت سرخاری
۹پرهیز میسر نیست از مخترع اوهام
چون چشم بتان عام است بیدادی و بیماری
۱۰بار نفس بیدل بر دوش دل افتادهست
دل این همه سنگین نیست وقتست که برداری
۱۱