جولان جنون آخر بر عجز رسا بستم
چون ریگ روان امروز بر آبله پا بستم
۱هر کس ز گل این باغ آیین دگر میبست
من دست به هم سودم رنگی ز حنا بستم
۲با کلفت دل باید تا مرگ به سر بردن
در راه نفس یارب آیینه چرا بستم
۳در کیش حیا ننگ است از غیر مدد جستن
برخاستم از غیرت گر کف به عصا بستم
۴این انجمن از شوخی صد رنگ عبارت داشت
چشم از همه پوشیدم مضمون حیا بستم
۵شبنم به سحر پیوست از خجلت پستی رست
آن دل که هوایی بود بازش به هوا بستم
۶بخت سیهی دارم کز سایهٔ اقبالش
هر چیز سیاهی کرد بر بال هما بستم
۷چون سبحه ز زنارم امکان رهایی نیست
یارب من سرگردان خود را به کجا بستم
۸هنگامهٔ وهمی چند از سادگیام گل کرد
تمثال به یاد آمد تهمت به صفا بستم
۹مقصود ز اسبابم برداشتن دل بود
از بس که گرانی داشت بر دست دعا بستم
۱۰بر دل چو گهر خواندم افسانهٔ آزادی
این عقده به صد افسون از رشته جدا بستم
۱۱بیدل چقدر سحر است کز هستی بیحاصل
بر خاک نفس چیدم بر سرمه صدابستم
۱۲